skip to main |
skip to sidebar
معلم آزاده، فرزاد
کمانگر این نامه را در زندان اوین و چند ماه قبل از اعدامش، در ١٩ اردیبهشت ١٣٨٩
نوشته و با صدای خود، خوانده است: «نازنینم! دوباره سلام؛ وقتی که از من پرسیدی چه
آهنگی را دوست دارم تا برایم بنوازی، برای لحظهای ماندم، سکوت کردم، ذهنم را زیر
و رو کردم تا بتوانم آهنگی را که بتواند همه احساسم را بعد از ماهها دوری از تو
نشان دهد، به زبان بیاورم. خواستم زیباترین و عاشقانهترین آهنگ را انتخاب نمایم. هنوز آهنگی را به
زبان نیاورده بودم، که تو آهنگ «نازنین مریم» را با زیبایی برایم نواختی، تا سیمهای
تلفن آن همه احساس و شور تو و آهنگ «نازنین مریم» را به قلبم برساند. سؤال تو و آهنگ «نازنین مریم» بهانهای شد برای نگارش این دلنوشته. نامهای که میدانم بارها باز و بسته خواهد شد، ولی امیدوارم در نهایت نفر
آخری که آن را میخواند خودت باشی. مهربانم! به هر آهنگی که فکر کردم، نشانی از چوبه دار، بوسه آخر، ظلم ظالم،
ترکه بیداد، جور صیاد و اشک مادر را در خود داشت. ترسیدم انگشتانت با لمس این همه واژههای سرشار از درد، از نواختن
بازایستد. به سراغ آهنگهای سرزمین مادریام رفتم؛ دیدم در موسیقی ما نیز ردی از
خون، بوی سرب و جای پوتین دیده میشود. باز ترسیدم که چشمانت بگرید و دستت را برای
نواختن یاری ننماید. تصمیم گرفتم به تو بگویم خودت شعری بنویسی، آهنگی
بسازی یا ترانهای؛ مالامال از امید. آهنگی که دزیده نخوانیمش، آهسته در دل زمزمهاش
نکنیم، به خاطرش حبس نکشیم، آهنگی که با خواندنش چشمهایمان پراشک نشود و نگاهمان
را به قاب عکس روی دیوار ندوزد و هقهق گریهمان را سر ندهد. آهنگی که بتوانیم به
دور آتش نوروز، دست در دست هم، با صدای بلند فریادش بکشیم، لبخند بزینم، برقصیم و
بخوانیمش. فقط فراموش نکن؛ نت آن را برای دخترکی بنویس که
دوست دارد مادر را «دایه» بنویسد و زن را «ژن». ولی افسوس، افسوس نمیداند
فردا در هنگامه مادر شدن، نطفه رحمش را به امید جنس اول بودن جستجو میکنند. برای
دخترکی که در سرزمین او زنان هنوز برای رسیدن به ابتداییترین حقوق خود باید حبس
بکشند. برای دخترکی که در فردای بزرگسالی به دنبال عزیز
گمکردهاش، از این زندان به زندان دیگر میرود و چشم به کاغذ چسبیده بر در زندان
در میان اسامی زندگان، تند و تند به دنبال عزیزش میگردد. نت آهنگت را برای پسرکی بنویس که میخواهد نان را «چورک» بنویسد و آب را «سو». ولی افسوس! افسوس! نمیداند که سفره خالی از نان پدر کارگرش را با هیچ
زبان و کلمهای نمیتوان رونق بخشید. برای دستان پینهبسته پدرش، برای چشمان کمسوی مادرش، نتی بنویس تا مژده
نان باشد، نتی که یادآور فقر و نابرابری سالهای دور و دراز زندگیاش نباشد. شعری بنویش برای مادری که سالهاست چشم به در به انتظار بازگشت فرزند است و
هر پنجشنبه گور گمنام و در هم شکستهای را آهسته و به دور از چشم همه در آغوش میکشد،
مادری که سالهاست خورشید را شرمنده از این همه صبوری و وفاداری خود نموده. برای پدری که با دیدن هر سرو تنهایی، به یاد تنهایی و غریبی گورستانی میافتد
که فرزند او را سالهاست درون خود نگه داشته و از دور به آن چشم میدوزد و حسرت یک
دل سیر اشک ریختن بر مزار فرزند را در دل نگه داشته است. شعری بنویس؛ برای خواهری که آرزوی کل زدن در عروسی برادر هنوز بر دلش
سنگینی میکند و هر جمعه با شنیدن صدای شادی و عروسی مردم، نگاهی به عکس غبارگرفته
برادر بر روی دیوار میاندازد و چشمانش ابری میشود. مهربانم! با من یا بی من، به سرزمینم برو. گله نکن که زیاده از حد دوستش
دارم، باور کن برای من قطعهای است از این جهان، نمیخواهیم به دور آن دیوار بکشیم
یا آن را از این دنیا جدا بسازیم، اما آلام و دردهای بیشمار این مردم تعلق به
آنها را شیرینتر میکند. دردهایی که سالهاست در رگ و ریشه ما و سرزمینمان جا خوش
کرده است، رنجهایی که همزاد و همراه ساکنانش شده است. آهنگت را همانجا بساز، اما بگذار مزه تلخ فقر، ریتم آن باشد. شعرت را همانجا
بنویس، اما بگذاز وزن آن بر پایه امید به دنیایی برابر باشد. آنجا، در میان کوهها و جنگلهای بلوطی که تنها پشتیبان و یاور مردم
دیارمان بوده، در کنار رودخانههایی که اشک نگریسته مردم را از دل کوهها به
دوردستها میبرند تا در تنهایی در دریایی دوردست بگریند، بنشین و آهنگت را بساز. آنجا؛ با من یا بی من، آن همه شکوه و زیبایی را به عنوان پیوند تعلقمان با
سرزمینی که همیشه آبستن درد است، سرزمینی که کودکانش برای رنج کشیدن قد میکشند و
بزرگ میشوند بنشین؛ خاک سرزمینم را به جای من لمس کن و در گوشش نجوا کن: ای زمین مادر! ای مام میهن! اینجا؛ در دل تو استخوانها و خاطرات نیاکانم نهفته است اینجا؛ اجداد و
نوادگان و فرزندانم مدفون شده اند ای سرزمین من! ای مادر نیاکانم! کاش میتوانستم زیباییهایت را دوباره نوازش کنم
صفایت را به تماشا بنشینم سکوتت را همراهی کنم کاش میشد دردهایت را تسکین دهم و
اشکهایت را بگریم کاش میشد.... به امید دیدن دوباره تو و طلوع آفتاب فرزاد زندان اوین- بند هفت ١٩ اردیبهشت ١٣٨٩»