۱۳۹۰ دی ۱, پنجشنبه

رضا پهلوی یادش رفته مردم ایران نه شاه می خواهند نه ملک و نه امیر و نه "... "


فردی با نام "کوشان. م" که ظاهرا، پس از شنیدن پیام اخیر رضاپهلوی، دلش بیشتر از همیشه برای بازگشت سلطنت پهلوی به ایران، حتی به ضرب و زور حمله نظامی امریکا به ایران تنگ شده، نامه ای خطاب به دکتر خزعلی نوشته که در وبسایت وی نیز منتشر شده است. وی در بخشی از نامه اش نوشته:
«امروزه در صحنه سیاسی ایران ، تعاریف مختلف و نامعلوم ، با مقاصد و باورهای گاها مجهول همه با هم در زیر بیرقی به نام اپوزیسیون سینه می زنند و یا دموکراسی گویان هیئتی عریض و طویل را نمایندگی می کنند.وسعت این طیف از لیبرال دموکرات های سخت باورمند به سکولاریسم تا اصلاح طلبان دوستدار دوران طلایی امام راحلشان، آنقدر گسترده و ناهمگون شده که جزو محالات است یک حبل متین و نخ وحدت بخش برای این دانه ها متصور شویم و همین باعث شده مردم هم پریشان تر از همیشه به زیر ظرف دانه ها بزنند که " بابا نخواستیم همین جمهوری اسلامی هست تا ببینیم آمریکا به داد ما میرسد یا نه! ".
حق هم با ملت جاری در خیابانهای سیاسی ایران است که چون نیک بنگریم استامینوفن را برای گلودرد چرکی تجویز می کنند و تازه غرولند هم بجان تن رنجور بیمار می زنند که به نسخه ما گوش نمی دهد!»
مهدی خزعلی نیز در پاسخ به وی، گریبان نویسنده نامه را از همانجائی گرفته که او سعی کرده زیر کروات پنهان کند. خزعلی نوشت:
«ایشان-رضا پهلوی- که خود را شاهزاده می خواند، باید پیاده شود و خود را شهروند ایرانی بخواند، حساب و کتاب اموالش را شفاف برای مردم بگوید، از 33 سال گذشته اش خبر دهد، آن وقت اگر حسابش پاک است با خیال راحت یک پرواز بگیرد و به ایران بیاید، بر فرض که به اوین برندش، مگر خون او از ما رنگین تر است، برود ببیند که ما چه می کشیم! آن وقت که مثل من بدون گرین کارت شد، می توانیم او را مثل یک شهروند ایرانی بدانیم، آخر باید بتواند در کنار یک کارگر و یک معلم زحمتکش و یک رفتگر شریف در مترو بایستد!
ما با این آقازاده بازی و شاهزاده بازی مخالفیم، از نسل هر که می خواهی باش، خودت باش، فرزند خصال خویشتن باش!
این ملت دیگر شاه و سلطان و ملک و امیر و ... نمی خواهد، می خواهد خودش بر سرنوشت خود حاکم باشد و با رای خود کسی را به خدمتگزاری برگزیند و با اشاره خود برکنارش کند، دیگر از هاله قدسی و نورانی خسته شده است، از سایه سلطان و ظل الله می خواهد به آفتاب امن آزادی پناه برد. بس است سایه سنگین زید و عمرو، چرا باید همیشه سایه ای بر سرمان سنگینی کند؟ ما نوکری و خدمتگزاری می خواهیم که هر وقت نخواستیم با اشاره ای برود و قدرت به دیگری بسپارد! کسی می خواهیم که بتوانیم او را سخت بازخواست کنیم، کسی که به تیغ قلم او را هر روز و هر شب بنوازیم. بی ترس و واهمه، فارغ از دلهره! بی لکنت زبان، بی مقدمه و بدون القاب دهن پر کن!
دوست عزیز؛ من هرگز دستی آلوده به جنایت نداشته ام، من در کمیته مهدوی کنی نبوده ام، من حتی از انجمن اسلامی دانشگاه پرهیز کرده ام، من فقط یک بسیجی خیبری بوده ام و بس، هنوز هم فضا برایم مهیاست،می خواهید یک بله بگویم و پستی و جایگاهی بلند و رفیع داشته باشم؟، حتی در زندان هم برایم پیشنهادات خوبی می آمد! پیشنهاداتی که برخی برای رسیدن به آن تن به هر ذلت و خواری می دهند.»
1390/9/29
پیک نت 30 آذر

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

دیکتاتوری هنوز در ج. اسلامی نهادینه نشده و نباید بگذاریم بشود!

بحث در باره دیکتاتوری در جمهوری اسلامی بسیار دقیق و درعین حال مهم و پیچیده است.
جرات زیادی لازم نیست و یا حداقل ما نیازمند آن نیستیم که بگوئیم: در جمهوری اسلامی هنوز دیکتاتوری نهادینه نشده است. آنچنان که در زمان رضا شاه شده بود و در زمان شاه سابق نیز در دهه 1340 تا رسیدن به انقلاب نهادینه شد. یعنی سلطه رژیمی که در آن نفس نمی شد کشید. شرایطی که داشتن کتاب های ماکسیسم گورگی و یا جک لندن در خانه هم جرم بود. مطبوعات کاملا تحت سانسور و شکنجه و اعدام هم برقرار و مردم نیز در بی خبری از آنچه می گذشت.
آنچه وضع کنونی ایران را با آن دوران متمایز می کند، همین نهادینه نشدن دیکتاتوری و استبداد، آگاهی و حساسیت سیاسی مردم و مقاومتی است که مردم و فعالان و احزاب سیاسی در برابر آن می کنند. یعنی استبداد هنوز سیستماتیک نشده است. درحالیکه در زمان شاه، در سالهای پس از کودتای 28 مرداد چنین شد. برای رسیدن به این نهادینه شدن، شاه و رژیم برآمده از کودتای 28 مرداد از هیچ جنایتی رویگردان نشدند. با خانواده زندانیان سیاسی پس از کودتای 28 مرداد باید به گفتگو نشست تا از رفتار فرمانداری نظامی تیمور بختیار و حمام زرهی تعریف کنند. اما وقتی شاه مسلط شد و توانست جامعه را غیر سیاسی کند، دریچه های زندگی عادی مردم را تا حدودی باز گذاشت یا بهتر است بگویم دریچه های رو به فرهنگ کوچه بازاری غرب را بازتر کرد. رژیم توانست مردم را بکلی از سیاست بریده و از صحنه بیرون کند. هیچ انتخاباتی را در سالهای پس از 28 مرداد نمی توان یافت که مردم بصورت وسیع در آن شرکت کرده باشند و یا اساسا بدانند چه روزی رای گیری است و چه کسی می خواهد نماینده شود. کسی جرات نداشت حتی در خانه درباره شاه حرف بزند. این را مقایسه کنید با وضع کنونی که مردم زیر و روی حکومت را در تاکسی و اتوبوس و خیابان می گویند! و حکومت نمی داند با انتخابات آینده مجلس و انتخابی بودن ریاست جمهوری که بلای جانش شده چه کند؟ و چگونه مردم را حذف کند؟